این مقاله به بررسی تطبیقی دو رمان دروغ سوم نوشته آگوتا کریستوف، نویسنده فرانسوی زبان مجارستانی و بی پدر اثر مژده سالارکیا، رمان نویس جوان فارسی زبان ایرانی می پردازد. در هر دوی این رمان ها دروغ همه جا حضور دارد. با خواندن این دو داستان، بین واقعیت و خیال، بین قطعیت و ابهام تردید می کنیم. از خود سؤالاتی در مورد واقعیت هویت ها و ماجراها می پرسیم، اما به سختی می توانیم پاسخ های قانع کننده ای پیدا کنیم. نقطه همگرایی این دو اثر، که از دیدگاه فرهنگی و جغرافیایی بسیار دور از یکدیگرند، توسل مکرر شخصیت ها به دروغ یا بهتر بگوییم نیاز وسواس گونه آنها به دروغ است که عمل به آن، که قرار است به بقای آنها کمک کند، آنها را به سرنوشتی تلخ سوق می دهد. در این تحقیق، با تکیه بر نظریه های روان شناختی و روان کاوانه در رابطه با دروغ گویی و دروغ گویان، سعی در درک این داریم که چگونه شخصیت ها از طریق سعی در ایجاد هویتی دروغین در جهت ارتباط با دنیای بیرون و تطابق آن با خود دروغین خود دارند.